تبليغاتX
"هو "
هر آنچه هستیم از اوست
 

این یک متن چینی خوشبختی به نام تانتا را توتم هست .


تو شاید به این چیزها اعتقاد نداشته باشی ولی این نصیحت ها خوبی

 

 هست ، تا صفحه اخرش را بخوان شاید درسی یاد گرفتی

 



یک

 


به ادمها بیشتر از او چه که انتظار دارند بده و با خوشرویی انجام بده

دو


با یک نفر ازدواج کن که تو با اون از خودت با لذت صحبت کنی


وقتی پیر شدی این خصوصیت از همه چیز مهمتر هست


سه


هر چیزی را باور نکن


با این که با تمام پشتکار زحمت بکش یا هر اندازه که لازم هست

 بخواب .


چهار


وقتی به کسی میگوئی تو را دوستت دارم منظورت هم همان باشد
.


پنج


وقتی به کسی میگوئی متاسفم توی چشمهای او نگاه کن

 


شش

حدلقل شش ماه نامزد باش قبل از اینکه ازدواج کنی

 

 


هفت


به عشق از نگاه اول معتقد باش


هشت


هرگز به ارزوهای دیگران نخند


کسانی که ارزو ندارند چیز زیادی ندارند


نه


عمیق و با گرمی عاشق باش


ممکن هست که قلبت بشکند ولی این تنها را ه زندگی کامل هست


ده


در هنگام سو تفاهم منصفانه مجادله کن و لطفا توهین نکن


یازده


افراد را از روی خانواده انها نسنج


دوازده


اهسته صحبت کن ولی سریع فکر کن


سیزده


وقتی کسی از تو سوالی پرسید که تو جواب نمی خواهی بدهی اول

تبسم کن و بعد بپرس چر ا میخواهی این را بدانی ؟


چهارده


در نظر داشته باش که عشق بزرگ و موفقیت بزرگ به همراه ریسک

 بزرگ هست


پانزده


وقتی کسی را عطسه کردن میشنوی بگو سلامت باشی


شانزده


وقتی از کسی شکست خوردی از ان شکست درس یاد بگیر

 


هفده


سه چیز مهم یادت نره


احترام و عزت به خودت


اخترام به دیگران


مسئولیت در برابر تمام اعمالت


هجده


هرگز اجازه نده که یک دعوای کوچک یک دوستی بزرگ را خطشه

دار کند


نوزده


وقتی که متوجه یک اشتباهت شدی ان را به سرعت درست کن


بیست


وقتی گوشی تلفن را بر میداری لبخند بزن شخص پشت خط از صدایت

 متوجه میشود


بیست و یک


زمانی هم با خودت به سر ببر

 

حالا جالب ترین قسمت


این تانتارا توتم به تو فرستاده

 

 شده که خوشبخت بشی


و تا به حال ده بار دروه دنیا فرستاده شده


در صورت فرستادن ان به دیگران تو تا چهار روزه اینده خوشبختی

زیادی دریافت خواهی کرد


به کسانی بفرست که ان را لازم داشته باشند


پول نفرست چون سرنوشت خریدنی نمی باشد

 

|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 
۹۴۴۷۶۷۳۳۳--------۸۸/۱۰/۱۵
|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 
|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 

يكي از مباني مشهور و شناخته شده ملاصدرا اصل «جسماني بودن منشأ حدوث نفس انساني و روحاني (غيرمادي) شدن آن به مرور زمان» است كه به نظريه «جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء» بودن نفس معروف است.

در اين نظريه برخلاف عقيده حكما و فلاسفه پيشين اشراقي، كه معتقد بودند نفس انساني غيرمادي است و پيش از بدن در ملكوت زندگي مي كند و پس از شكل يافتن بدن كودك به كالبد او وارد مي شود و زندگي را با جسم مادي آغاز مي كند، گفته مي شود كه نفس در مراحل نخستين آفرينش خود مادي است و از ماده تراوش مي كند، ولي به تدريج راه جداگانه اي در پيش مي گيرد و رو به تجرد از ماده مي نهد و به اوج تجرد خود (از ماده) مي رسد.

ملاصدرا در همه آثار و كتب خود مانند فلاسفه ديگر مسلمان، نام اين موجود را «نفس»(1) مي گذارد، ولي از آنجا كه در منابع فلسفي و مذهبي گاهي كلمه «روح» نيز به همين معنا (يا نزديك به آن) به كار رفته است و گاهي در تعبيرات، جاي اين دو كلمه با هم عوض مي شود و آنها را به جاي يكديگر به كار مي برند، اين پرسش پيش مي آيد كه آيا روح، همان نفس است يا معناي ديگري دارد و اگر روح اشاره به مفهوم غيرمادي ديگري است آن مفهوم چيست و با نفس چه رابطه اي دارد.

در آثار و كتب ملاصدرا علاوه بر كلمه نفس، گاهي روح نيز با معاني گوناگون بكار رفته و مي توان آن را به چهار معني محدود كرد.(2)

اول، همان كه در ميان فلاسفه مشائي و پزشكان، به «روح بخاري» معروف بوده است. ملاصدرا در اين باره در بيشتر كتب خود آن را جرمي لطيف و شايد امري غيرمادي در مرتبه بين جسم و نفس و واسطه و رابط ميان آن دو دانسته و در يكي از كتب خود پس از ذكر اقسام قواي ذهني و ادراكي انسان، چنين مي گويد:

آنچه به آن روح حيواني مي گوئيد، اين روح ملكوتي نيست، بلكه مربوط به اين جهان است و زود از بين مي رود و به جهان آخرت نمي رسد.(3)

دوم فرشته بزرگ و توانايي كه رابط ميان اراده الهي و مخلوقات و موجودات است و به آن «روح القدس» هم گفته مي شود و در قرآن و حديث نيز آمده و گاهي به همين معنا به كار رفته است. ملاصدرا گاهي آن را تعبيري از مجموعه «عقول» يا فرشتگان دانسته و مي گويد:

عقول به سبب كمال و فعاليت خود همچون شي واحدي مي باشند و از اين شيء واحد كه در واقع اشاره به همه عقول بي شمار است، گاهي با كلمه روح تعبير مي شود.(4)

سوم، به همان معناي نفس و به صورت دو كلمه مترادف نيز به كار رفته است و ملاصدرا نيز «روح» و «نفس» را به يك معنا به كار برده (5) و گاهي روح را ادامه نفس و مرحله اي از كمال و تجرد كامل آن دانسته است.(6)

چهارم، روح بمعناي موجودي از نفس؛ كه برخلاف نفس، آن حقيقت غيرمادي فعليت يافته اي است كه از مرتبه ملكوتي خود به عالم ماده فرود مي آيد و در جسم انسان اقامت مي كند و پس ازمرگ و جداشدن از بدن، اگر شايستگي خود را حفظ كرده باشد دوباره به جايگاه خود مي رود يا در صورت ناشايستگي و گناه، به جايي ديگر فرستاده مي شود.

اين همان روح مصطلح نزد حكماي اشراقي و معروفتر از همه، سقراط وافلاطون است و موضوع بحث ما در اين نوشته نيز همين نظر ملاصدرا است.

اعتقاد به اين روح آسماني، از نظر فلسفي، بظاهر نقطه مقابل نظريه معروف ملاصدرا و اعتقاد وي به «جسمانيه الحدوث» بودن نفس است. اگر نفس همان روح باشد و روح را موجودي مجرد بدانيم كه با وجود كمال خود از آسمان به زمين مي آيد و به تن داخل مي شود، ديگر معني ندارد كه آن را زاييده تن بدانيم كه با حركت جوهري ماده بوجود آمده است و با همان حركت ذاتي پيوسته به اوج تجرد مي رسد و با مرگ از تن جدا و رها مي شود.

با توجه به مختلف بودن تعريف روح و نفس، اعتقاد به هر دو با هم، مانعه الجمع و جمع بين ضدين (و حتي جمع بين نقيضين) است؛ از اينرو، درجايي كه ملاصدرا در كنار اعتقاد به جسماني بودن حدوث روان انساني به تقدم آن بر جسم و تن نيز معتقد باشد، ابهام و سؤالي بزرگ پيش مي آيد و بايد در صدد پاسخ آن بود.

ملاصدرا نيز خود به اين ناسازگاري توجه داشته و كوشيده است كه با نگهداشتن اصل «جسمانيه الحدوث» بودن نفس، روح بمعني ماقبل بدن را بگونه اي توجيه كند، اگرچه همانگونه كه خواهيم ديد، سرانجام آن را پذيرفته است.

شايد در اينجا سؤال ديگري مطرح شود كه اصولاً با اعتقاد جزمي به حدوث مادي نفس، چرا ملاصدرا به نظريه روح مجرد و پيش از بدن توجه داشته و آن را بكلي رد و رها نكرده است.

سبب توجه او به امري بنام «روح» (نه نفس)، التزام و اعتقاد شديد او به نصوص ديني، يعني قرآن و حديث است و در چند حديث عباراتي هست كه به وجود سابق روح بر بدن اشاره يا تصريح دارد؛ از جمله اين حديث كه مي گويد: «خلق الله الارواح قبل الاجساد بالفي عام.» بنابراين، چون ملاصدرا براي وحي و نصوص معتبر ديني ارزشي بالاتر از استدلال عقلي قائل است، آن را مانند يك اصل موضوع (ولي قابل توجيه) مي پذيرد و در برخي موارد مي كوشد تا آن را با نظريه فلسفي خود آشتي دهد.

وي در تعليقات خود بر شرح حكمت الاشراق سهروردي (7) براي تفسير و توجيه روح مستقل از نفس ناطقه انساني مي گويد كه: مقصود از «روح انسان» و تقدم آن بر نفس و تن او همان سبب وجود اوست كه مقدم بر اوست.

ملاصدرا در برخي كتب ديگر خود، (8) اين دو (نفس حادث و روح قديم) را با بهره گيري از مكتب افلوطين و كتاب او، بدينصورت آشتي مي دهد كه انسان بحسب مراحل تكاملي خود، در واقع، سه انسان است: «انسان حسي» كه همين فرد جسماني عادي است؛ «انسان نفسي» كه مجرد است و داراي تمام اعضاي انسان حسي است ولي با چشم ديده نمي شود؛ و انسان ديگري كه نام او را «انسان عقلي» مي گذارد. انسان عقلي صورتي كاملتر و مجردتر و لطيفتر از انسان حسي و نفسي دارد و همين انسان است كه به عقل فعال اتصال مي يابد و عقل فعال مي شود (رساله الحشر).

پس از اين مقدمه، ملاصدرا مي كوشد كه روح را غير از نفس و همان انسان عقلي بداند كه نقطه اتصال انسان طبيعي به عقل فعال و ديگر عقول است. وي مي گويد مقصود از روح در آيه «ونفخت فيه من روحي» (9) همين انسان عقلي است.

افلوطين معتقد بود كه اصل انسان، همان انسان نفسي و عقلي است و انسان جسماني نماد و «صنم» آن دو، و با آنها همراه و پيوسته مي باشد. (10)

در آثار ديگر ملاصدرا، تمايل به جدا بودن روح و نفس بيشتر بنظر مي رسد. وي در كتاب عرشيه (11) (كه ظاهراً از كتب متأخر اوست) با اينكه همان نظريه را دنبال مي كند، ولي در سير انديشه خود بتدريج از انكار يا توجيه، دست برمي دارد و به وجود حقيقتي نفس گونه و مستقل پيش از آفرينش بدن معتقد مي شود. وي وجود سابق «روح» بر جسم را كه در نصوص اسلامي آمده است، برابر با عقل و منطق و استدلال معرفي مي كند و مي گويد:

گاهي به نظر مي رسد كه مقصود از روح، همان فرشته بزرگ مأمور آفرينش است.

با دنبال كردن سير انديشه ملاصدرا درباره روح- جداي از نفس- در كتب و آثار اواخرعمر او، اين انعطاف و اعتقاد به تقدم روح بر بدن روشنتر و صريحتر مي شود.

وي به اين اكتفا نكرده و در دفاع از تقدم روح بر بدن حتي به ابن سينا و ديگر مشائيان - كه به عقيده افلاطون پشت كردند - مي تازد و آنها را نكوهش مي كند و درباره آنان مي گويد:ايشان با وجود آنكه به بقاء «نفس» پس از مرگ بدن اعتقاد دارند، چگونه وجود آن را پيش از بدن نمي پذيرند؟

وي در كتاب عرشيه (12) با ذكر آيات قرآني، مربوط به روح انساني چنين مي نويسد:

«شگفت از بيشتر فلاسفه و پيروان ارسطو، مانند ابن سينا و شاگردانش كه براي نفس پس از مرگ بدن، بقاء و وجود ماندگار قائلند، ولي براي آن، وجودي پيش از آفرينش بدن قائل نيستند».

و سپس اضافه مي كند:

«عزيز من! بدان كه نخست از بهشت خدا به اين جهان آمده ايم و از آن بهشت به بهشت بدان پا نهاده ايم و از آن به اين خاك سرا كه جاي كار بي پاداش است و به جهان ديگري خواهيم رفت كه جاي پاداش بدون كار است».

كلمه «جنه الله» يا «حظيره القدس» بيشتر از آنكه ناظر به علل و اسباب آفرينش انسان باشد، به مكان ملكوتي معين و مشخصي نظر و دلالت دارد و بقرينه «دارالحيوان» و «جنه الأبدان» و «دارالعمل» بعبارت ديگر، روح را مخلوقي مي ماند كه مقدم بر خلقت نفس و بدن انسان و ساخته و پرداخته جهاني غير از جهان ماده است و پيش از آفرينش بدن انسان و جان و روان او وجود داشته است، بدليل آنكه پس از بدن هم وجود خواهد داشت. وي همچنين در جاي ديگر در عرشيه چنين مي گويد:(13)

«روان انسان پيش از بدن وجود دارد، بدون آنكه تناسخ يا قديم بودن نفس- كه افلاطون به آن معتقد بوده است، لازم آيد و نه اشكال به اينكه نوع واحد داراي افرادي بدون تمايز مادي و استعدادي باشد و نه اينكه لازم باشد، نفس واحد به نفوس متعدد تقسيم شود يا آنكه گفته شود روح قبل از آفرينش بدن، بيكار و تعطيل بوده است.

براساس اين گفتار، ملاصدرا نه فقط براي روح وجودي سابق بر اين بدن قائل است، بلكه حتي از روح به «نفس» تعبير مي كند كه البته اين را مي توان بنوعي تسامح در تعبير حمل كرد؛ زيرا اشكالي ندارد كه يكي از دو كلمه نفس و روح را اشتراك لفظي و داراي دو معنا بدانيم و هر يك را بجاي ديگري بكار ببريم.

طرح موضوع «تناسخ» از طرف ملاصدرا يا اشكالات ديگري كه در اين جمله آمده است، صريح است در اينكه مقصود او از نفس يا روح سابق بر بدن، توجيه سابق او، كه در تعليقات شرح حكمه الاشراق آمده بود، نيست، بلكه روح يعني موجودي مجرد و منحاز و شخصي و داراي خواص وجودي معين با همان خصوصياتي براي نفس متحد با بدن و موجود در آن هست.

حكيم صدرا در جاي ديگري نيز با ظرافت به اين حقيقت اشاره مي كند و در اسرارالآيات چنين مي گويد:(14)

«جهان شامل دو چيز است: امر و خلق پايدار به امر و به آن بستگي دارد. از تركيب امر و خلق، جهان يا انسان كبير بوجود مي آيد و جان مي گيرد، همچنانكه از آميزش ميان روح و جسم، انسان صغير (بشر) داراي زندگاني و حيات مي شود.

بدينصورت، از مقايسه انسان (انسان صغير) با جهان و كيهان (يا انسان كبير)- كه از سرفصلهاي مشهور حكمت اشراق مي باشد- تقدم روح بر بدن بدست مي آيد. بعبارت ديگر، همانگونه كه در جهان بزرگ «أمر» و اراده الهي مقدم بر «خلق» و آفرينش جهان و اشياء مادي است و «خلق» ناشي از «أمر» است نه بالعكس، بنابراين روح نيز نه فقط- مانند نفس- برخاسته از تن و جسم مادي انسان نيست، بلكه علت آن مقدم بر آن است.

در اين جا مي بينيم كه از «سبب» به «روح» تعبير نكرده بلكه از «روح» به «سبب» تعبير نموده و بدست مي آيد كه مقصود او از توجيهي كه وي در حاشيه حكمه الاشراق (كه تقدم ارواح بر اجسام را حمل بر «كمال سببيت» كرده بود) ارائه داده، اسباب عاليه طوليه و سلسله علل اوليه نيست، بلكه همين روح است كه بموازات علل و اسباب غيرمادي جسم انسان، پيش از خلق بدن وجود دارد و پس از آفرينش با آن عجين مي شود و به تدبير آن مي پردازد و به تعبير ملاصدرا، «تعانق» بين روح و جسد پديد مي آيد. وي در كتاب المظاهر الالهيه نيز اشاره اي به اين موضوع دارد.

اكنون به پرسش اول اين مقاله باز مي گرديم و مي پرسيم كه آيا ملاصدرا با اعتقاد به تقدم روح مجرد بر بدن از نظريه معروف خود (جسمانيه الحدوث بودن نفس) دست برداشته و آن را به كناري گذاشته است؟ يا با آنكه در برخي موارد، نفس را همان روح دانسته و اين دو لفظ را بر يك چيز اطلاق نموده، ميان آن دو فرق مي گذارد و آنها را دو چيز مي داند كه يكي قبل از بدن، بصورت مجرد از ماده وجود داشته و ديگري بوسيله بدن بوجود آمده است؟

حل مسئله هنگامي آسان مي شود كه همصدا با برخي از نصوص شرعي و احاديث اسلامي، معتقد شويم كه در ماوراء بدن، دو حقيقت مجرد از ماده وجود دارد و يكي را نفس و ديگري را روح بناميم، همانگونه كه در حديثي از امام پنجم (ع) آمده است: «انسانها علاوه بر نفس نباتي و نفس حيواني و نفس انساني، داراي يك نفس ملكوتي نيز مي باشند.» (15)

شايد ملاصدرا نيز همين عقيده را داشته و بر همين اساس هم نفس انساني را جسمانيه الحدوث دانسته و هم او را داراي روحي ملكوتي و روحاني (الحدوث) شناخته است، و به تعبير ديگر با وجود آنكه ملاصدرا گاهي روح را به معاني ديگر بكار برده است، ولي در نظر نهايي و به عقيده وي، روح حقيقتي مقدم بر بدن و غير از نفس است و در كنار آن حضور دارد و بسا بتوان نتيجه گرفت كه آفرينش نفس از بدن (حدوث جسماني نفس)- كه پديده اي استثنايي و خارج از قاعده مواد ديگر اين جهان است- ناشي از حضور همين روح ملكوتي مي باشد و نفس در طول و در امتداد وجود روح و پس از آن و معلول آن مي باشد.

خود وي نيز در فصلي از رساله سه اصل درباره تركيب و تعدد نفوس و جوهر انساني مي گويد:

و اكثر علما و جمهور فلاسفه چنان تصور كرده اند كه جوهر آدمي در تمام يكي است بي تفاوت، و اين نزد ارباب بصيرت صحيح نيست. اي بسا آدميان كه به نفس حيواني زنده اند و هنوز به مقام دل (قلب) نرسيده اند، چه (رسد به) جاي مقام روح و مافوق آن... و شناختن نفس و شرح مقامات او بغايت كاري بزرگ است و جز كاملان را روي نداده. (16)

|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 

فلسفه افلاطون

افلاطون براي بیان افکار خود وسیله مکالمه را ابداع کرد ـ وسیله‌اي که هدف زیبایی را با مقتضیات حقیقت آشتی می‌داد. مسلما تا آن زمان فلسفه در ظواهر بدان درخشندگی و تابناکی جلوه نکرده بود و از آن به بعد نیز بتحقیق کسی ظهور فلسفه را بدان شکوه و جلال ندیده است. تابندگی و نکات برجسته و جوش و خروش سبک افلاطون حتی در ترجمه به زبان‌های دیگر نیز قابل درک است. شلی، یکی از ستایشگران افلاطون، می‌گوید: «افلاطون اتحاد نادر منطقی فشرده و دقیق را با هیجان الهام انگیز شعر به ما عرضه می‌کند. این دو معني بر اثر درخشندگی و هماهنگی عصر او در جریان مقاومت ناپذیری از تأثرات موسیقی به هم می‌آمیزد و به سرعت دونده تیز پا اثبات و اقناع را همراه می‌آورد.» بیهوده نبود که فیلسوف جوان کار خود را مانند یک درام نویس آغاز کرده بود.

مسلما آنچه فهم آثار افلاطون را مشکل می‌سازد همانا این آمیزش شور انگیز شعر و فلسفه و دانش و هنر است. ما همیشه نمی‌توانیم بگوییم که کدام بازیگر از قول افلاطون سخن می‌گوید. آیا آنچه می‌گوید حقیقت است یا مجاز؛ شوخی است یا جدی. غالبا عشق او به شوخی و مسخره و افسانه ما را به حیرت می‌اندازد. تقریبا می‌توانیم بگوییم که تعلیمات او از راه و رمز و تمثیل بود. «آیا می‌خواهید که من با شما در لباس افسانه و اساطیر مانند پیری سالخورده که با جوانان سخن می‌راند گفتگو کنم؟» می‌گویند افلاطون این مکالمات را برای توده مردم زمان خود شکل گفتگو با استدلالات تند له و عليه نوشته است و بسط و اطناب تدريجي مطالب و تكرار استدلالات مهم از خصوصیات آن است. این مکالمات به نحو صریح و روشن (با آنکه اکنون مبهم و تاریک به نظر می‌رسد) برای فهم اشخاصی نوشته شده است که از فلسفه مانند سرگرمی موقتی لذت می‌برند و ضیق وقت و عمرشان آنقدر مجال خواندن و مطالعه می‌دهد که گویا مردی در حال دویدن می‌خواهد نوشته‌ای را بخواند. بنابراین باید منتظر باشیم که در این مکالمات مقدار زیادی مطالب سرگرم کننده و تمثیل وجود داشته باشد و با اینهمه مطالب زیادی نیز باشد که جز بر دانشمندی که بر جزئیات حیات اجتماعی و فعالیت ادبی عصر افلاطون واقف هستند، قابل فهم نباشد و همچنین مطالب دیگری باشد که امروز به نظر ما تفننی و خارج از موضوع به نظر برسد ولی به منزله چاشنی و فلفل غذای سنگینی محسوب شود که برای هضم و اذهان نا مأنوس به فلسفه مفید است.

باید اقرار کرد که افلاطون بیشتر صفاتی را که خود مکروه می‌داشت دارا بود. او به شعرا و اساطیر آنها طعنه می‌زدند و او خود یکی از جمله شعرا بود و صدها اسطوره و افسانه به مجموعه اساطیر بیفزود. او وعاظ را سرزنش می‌کند که به در توانگران می‌روند و آنها را مطمئن می‌سازند که قربانی‌ها و ادعیه آنان کارهای نا‌شایست خودشان و اجدادشان را جبران می‌کند و خود افلاطون یکی از وعاظ و متکلمان و اخلاق‌دانان سخت گیر بود و مانند ساوونار ولا اظهار هنر می‌کرد و هر گونه تظاهر و هنر نمایی را محکوم به آتش می‌کرد. او مانند شکسپیر می‌گفت که « قیاس و تشبیه همچون زمین لرزه است.» ولی خود او از اینجا به آنجا می‌لغزید و می‌پرید. او مشاجرات لفظی سوفسطائیان را سخت منکر بود ولی خود گاهی مانند سوفسطائیان استدلال می‌کرد. فا گه به تقلید او می‌گوید: « آیا کل بزرگتر از جز هست یا نه ؟ـ مسلما. و جزء از کل کوچکتر هست یا نه؟ـ یقینا. پس واضح شد که زعمای دولت باید فلاسفه باشند ؟ ـ یعنی چه ؟ ـ آن بدیهی است؛ ولی استدلال را دوباره از سر بگیریم.»

طبیعت انسانی پشت سر مسائل سیاسی ایستاده است و متأسفانه برای فهم مسائل سیاسی باید از روانشناسی باخبر باشیم. «حکومت شبیه افراد خود است»؛ «به اندازه طبایع مختلفه انسانی، حکومت‌ها نیز فرق می‌کند ؛ ..... دولتها از طبایع افراد تشکیل دهنده آن ساخته شده‌اند» ؛ فلان حکومت که آنچنان شده است برای این است که افراد آن، آنچنان هستند. بنابراین تا مدتی که افراد خوب نداریم نباید در انتظار حکومت خوب بنشینیم و بدون این شرط هیچ تغییر و تبدیلی اساسی نخواهد بود. « چقدر ساده و خوش باورند این قوم که دایم به تعدیل و افزایش و ترکیب آشفتگی‌هاي خود مشغولند و خیال می‌کنند که با هر دوا و معجونی که به ایشان توصیه می‌شود درد آنها علاج خواهد شد ولی بجای بهتر شود هر روز بدتر می‌گردد. ..... آنها قوانین را مانند بازیچه‌ها مورد آزمایش قرار می‌دهند و خیال می‌کنند با اصلاح قوانین می‌توانند به دغلبازیها و نادرستیهای بشر خاتمه دهند و نمی‌دانند که در حقیقت این عمل مثل آن است سر مار افسانه‌ای «هیدرا» را ببرند!»

پس لحظه‌ای طبیعت انسانی را که به کار برنده فلسفه سیاسی است مورد آزمایش و تحقیق قرار دهیم.

به عقیده افلاطون رفتار انسان از سه منبع نیرو می‌گیرد: میل، هیجان، و عقل. میل شهوت و تحریک و غریزه اجزای یک کل‌اند؛ و هیجان و قدرت اداری و جاه‌طلبی و شجاعت نیز یک واحد تشکیل می‌دهند؛ و دانش و اندیشه و هوش و خرد نیز یکی هستند. منبع میل و شهوت در شکم است؛ که انبار نیرو و مخصوصا نیروی جنسی است . مرکز هیجان و اراده در قلب و جوش و حرارت خون است؛ در اینجا احساسات درونی و تحریکات باطنی طنین انداز می‌شود. مرکز عقل و دانش در سر است؛ که ناظر و بازرس امیال و شهوات است و می‌تواند ناخدای کشتی نفس بشود.

این کیفیات و قوا در هر شخصی به درجات مختلف موجود است. بعضی اشخاص میل مجسم هستند؛ نفوس آنها حریص و ناراحت است و دائمآ در طلب مادیات هستند و همواره سرگرم مناقشاتی هستند که از این گونه طلب بر می‌خیزد. در آتش رقابت برای تفننات می‌سوزد. هر سودی که به دست می‌آورند در برابر هدف گریزانی که دارند نا چیز می‌شمرند. این اشخاص اهل پیشه و صنعت هستند. ولی مردم دیگری یافت می‌شوند که به منزله معبد اراده و شجاعت هستند؛ آنها فقط به خاطر فتح و پیروزی می‌جنگند «در راه پیروزی و برای پیروزی»؛ جنگجویی آنها بیشتر از حرص آنهاست. غرور و افتخار آنها در تملک نیست بلکه در قدرت است. لذت و سرگرمی آنها در بازار و دکان نیست بلکه در میدان جنگ است؛ این اشخاص قوای بری و بحری جهان تشکیل می‌دهند. بالاخره عده قلیلی هستند که خود را به تفکر و دانش سرگرم می‌دارند و طالب اموال دنیوی و فتح و ظفر نیستند و تنها خواهان علم می‌باشند. بازار و میدان جنگ را به دیگران واگذار کرده‌اند و خود در روشنی آرامی بخش عزلت فکری غوطه می‌خورند. قوه ارادی آنها پرتوی است نه شعله‌ای، و لنگرگاه آنها حقیقت است نه قدرت. اینها همان حکما هستند که خود را کنار می‌کشند و مردم از آنها استفاده نمی‌کنند.

همچنانکه شخص برای آنکه در کارهای خود موثر و نافذ باشد باید امیال او از طرف قوه ارادی تشجیع شود و به وسیله عقل هدایت گردد، همین‌طور در حکومت مطلوب باید اهل صنعت تولید کنند نه اینکه آن را رهبری نمایند. قوای عقلانی و علمی و فلسفه باید تقویت و حمایت شوند و حکومت را به دست بگیرند. هر قومی بدون تسلط قوای عاقله کثرتی درهم و برهم است و مانند شهوات و امیال ،مشوش و بی‌نظم و ترتیب است؛ مردم محتاج رهبری فلاسفه هستند همچنان که امیال و شهوات باید به روشنی عقل کار کنند. آن مدینه و مملکت رو به خرابی می‌رود که در آن «اگر کسی که طبعا اهل صنعت و یا تجارت است، از ثروت خود سرمست شود و بخواهد در زمره جنگجویان وارد شود یا اگر جنگجویان علی رغم بی‌لیاقتی خود بخواهند مشاور یا حاکم مملکت شوند.» قوای مولد در میدان اقتصادی جا و مکان دارد و مرکز جنگجویان میدان جنگ است؛ و اگر هر یک از این دو بخواهند شاغل مقامات و مناصب عمومی بشوند در غیر این محل خود گام نهاده‌اند. اگر سیاست به دست ناقابل آنها بیفتد حکومت را نابود خواهند ساخت. زیرا حکمرانی یک نوع علم و هنر است. باید مدت مدیدی در آن تمرین کرد تا خود را مهیا و آماده برای آن ساخت. فقط سلطان فیلسوف قابلیت اراده قومی را دارد. «تا فلاسفه به مقام سلطنت نرسند، و یا سلاطین و امرای این جهان حقیقتا و کاملا فیلسوف نشوند، و تا سیاست و فلسفه در یک وجود جمع نشود مردم بلاد و ممالک نهایتی برای مصائب و بدبختی‌هاي خویش نخواهند دید و من خیال می‌کنم که حتی جنس بشر در غیر اینصورت روی خوشی نخواهد دید». این است کلید فلسفه افلاطونی.

افلاطون معتقد است که ملتی نمی‌تواند قوی گردد مگر آنکه به خدا معتقد باشد. یک قدرت کیهانی ساده یا یک علت العلل یا یک «پویش حیاتی» مادام که یک «شخص» نباشد نمی‌تواند منبع امید و رنج و فداکاری باشد؛ و نمی‌توان گفت به دلهای مضطرب و نگران تسلی ببخشد و نا امیدان و مأیوسان را تشجیع و ترغیب کند. ولی یک خدای حی قیّوم می‌تواند چنین کاری بکند؛ همچنانکه می‌تواند دماغ خود پسندان و متکبران را به خاک بمالد تا از ترس او هوا و هوس خود را تعدیل کنند و بر شهوات خود مسلط باشند. ایمان به خدا موجب ایمان به بقای نفس می‌شود؛ امید به جهان دیگر و زندگانی دیگر ما را وادار می‌کند که دلیرانه با مرگ رو به رو شویم و فقدان احبا و دوستان خود را تحمل کنیم؛ اگر از روی ایمان و عقیده بجنگیم نیروی ما دو برابر می‌شود؛ اگر قبول کنیم که هیچ یک از عقاید قابل اثبات نیست و خدا تجسم آمال کمال و عشق و امید است و روح همچون آهنگی است که از بربط و عود بر می‌خیزد و با از میان رفتن آن آلت، خود نیز از میان می‌رود ( استدلال فایدون مانند پاسکال است) باز هم اعتقاد به خدا به ما ضرری نمی‌زند و برای ما و کودکان ما منافع فراوانی دارد.

ماخذ: خداوندان انديشه سياسي- نشر امير كبير

|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 یوتوپیا
آنارشي، دولت و يوتوپيا از نوزيك
مرور- نادر شهريوري (صدقي):
رابرت نوزيك، كتابي را كه در سال 1974 انتشار داد «آنارشي، دولت، يوتوپيا» (Anarchy, state, and utopia) نامگذاري كرد و به راستي اين عنوان، عنوان مناسبي بود

از سوي ديگر، زمان چاپ اين كتاب (1974) نيز حائز اهميت است، در واقع اين كتاب به عنوان بديلي در برابر كتابي موسوم به «نظريه عدالت» (1971) اثر جان رالز منتشر شد و البته از آن زمان اين 2 كتاب در محافل راست همپاي هم‌ پيش‌ آمدند و به عنوان 2 نظر متضاد در رابطه با نقش فرد و دولت مطرح شدند. اما با اين همه، به نظر مي‌‌رسد آنچه كه در ديدگاه‌هاي نوزيك بديع‌تر به نظر مي‌آيد، ديدگاه هستي شناسانه‌اي است كه نسبت به وضعيت «فرد» در جامعه و اساسا جهان سياست در دوران اخير وجود دارد.

به عبارت ديگر، اين كتاب بازبيني مجدد موقعيت «فرد» به تبعيت از ديدگاه كانتي در دوران معاصر است. متفكراني همچون نوزيك اعتقاد دارند كه قرارداد اجتماعي روسو، زمينه‌‌هاي رشد دولت و فراگير شدن آن را فراهم آورده كه نهايتا امكان «محو فرد» و «فرديت» را ايجاد كرده است. از اين رو، تحديد موقعيت فرد و دفاع از فرد در برابر تهاجمات دولت اهميت پيدا مي‌كند و اين مسئله به عدالت نزديك‌تر است. از اين رو، در تقابل كامل با عدالت و «نظريه عدالت» جان رالز قرار مي‌گيرد.

در شرايطي كه جان رالز از دولت مي‌خواست كه در دفاع از فقيران و به نفع آنان وارد كار شده و اقداماتي گسترده را انجام دهد، نوزيك بالعكس طرفدار سرمايه‌داري دولت‌ستيز و در واقع، «دولت حداقل» بود و از «دولت حداقل» دفاع مي‌كرد و آن را عين عدالت مي‌دانست.
 در واقع وي وظايف دولت را صرفا حمايت پليسي، اجراي قراردادها، دفاع ملي – و نه بيشتر – بر مي‌شمرد. بنابراين از نظر نوزيك حمل و نقل عمومي، بهداشت همگاني، تعليم و تربيت همگاني يا جاده‌ها و پارك‌ها و هرآنچه كه به توزيع دوباره «سود» از طرف دولت منجر شود، «غير عادلانه» است و موجب بسط، توسعه رخوت، بي‌انگيزگي و «محو فرديت» شده و غيرعادلانه است، با اين اوصاف، فقط دولت حداقل مي‌تواند آن هم تا حدودي ضامن امنيت «حقوق مطلق فردي» باشد و اينگونه است كه جامعه به سمت آن عدالت نهايي كه يوتوپيا نامگذاري مي‌كند، ميل جبري پيدا مي‌كند. (مقصود از ميل جبري به اين معناست كه مثلا عددي به سمت نقطه‌ايي ميل مي‌كند و به آن خيلي نزديك مي‌شود ولي هيچ‌گاه به‌طور واقعي به آن نمي‌رسد و فقط فاصله دائما كم مي‌شود). به اين ترتيب، از نظر نوزيك مفهوم دولت حداقل و فرد با مفهوم عدالت گره مي‌خورد.

در اين رابطه، نوزيك براي توجيه نظريه دولت حداقل خود به طور جدي اين نظريه آنارشيستي را مهم تلقي مي‌كند كه دولت، بنابه ضرورت، حقوق فرد را حتما نقض مي‌كند» و از اين رو، دولت ذاتا «غير اخلاقي» است.

 در همين رابطه است كه نوزيك تصريح مي‌كند كه موضع آنارشيست‌ها را جدي مي‌گيرد اما آن آنارشيسم مورد نظر وي بالطبع آنارشيسم فردگرايانه موسوم به آناركو كاپيتاليسم است. آناركو كاپيتاليسم هم مانند جان لاك حق «طبيعي» را مسلم و مفروض مي‌دانست؛ البته نه فقط براي دفاع از خود بلكه براي حمايت از خود با مجازات كردن آنها كه حقوق را نقض كرده‌اند.

در واقع، اعتراض آنها عليه دولت آن است كه دولت تلاش مي‌كند حق مجازات را انحصاري يا دست‌كم تنظيم كند و با گرفتن ماليات از شهروندان خود، مالكيت را از راه زور پايمال كند. به عقيده آناركو كاپيتاليست‌ها حمايت از افراد و از مالكيت، اساس هرگونه اجتماعي به حساب مي‌آيد و اين اصل، پايه واقعي و جدي نضج جامعه است. نقطه عزيمت و توجيه نوزيك براي بحث در اين رابطه، همان بررسي وضع طبيعي مورد نظر لاك و نقد آن است كه آغاز مي‌شود.
در واقع توجيه دولت حداقل با بررسي وضع طبيعي لاك شروع مي‌شود. به بيان نوزيك قانون طبيعي، فشارهاي جانبي اخلاقي را براي حمايت از حقوق فردي تحميل مي‌كند اما از اين قانون، هميشه اطاعت نمي‌شود. پس همه محق‌اند كه در برابر متجاوزان از خود دفاع كنند و اگر آسيبي ديده باشند، حق دارند كه تقاضاي غرامت كرده و حتي متناسب با ميزان تجاوز و تخلف، آنها را مجازات كنند.

تأكيد وي بر دولت حداقل به اين صورت است كه دولت حداقل را يوتويپاي ممكن تلقي مي‌كند كه هر فرد در درون آن بتواند رؤياهاي تحقق‌نيافته «فردي» خود را محقق كند.

 به همين دليل است كه عنوان كتاب نوزيك «آنارشي، دولت، يوتويپا» كم و بيش عنوان با مسمايي است؛  چراكه در آنارشيسم فردگرايانه يا به عبارت ديگر جامعه اتميزه‌شده، افراد به مثابه اتم‌هاي منفرد و مجزا در تقابل با تجاوزات دولت، حداكثر از «دولت كوچكي» دفاع مي‌كنند تا بتوانند ايدئال‌ها و يوتوپياهاي شخصي خود را در آن آرمان‌شهر تحقق داده و در ذيل آموزه كانتي كه «فرد غايت است»، به منصه ظهور برسانند. نوزيك تصريح مي‌كند كه به يك اصل اخلاقي بنيادين وفادار است و آن «وجه امري كانتي» است كه دستورالعمل آن اين اصل كانتي است كه «افراد في‌نفسه هدف‌اند و نه ابزار».

بنابراين در اينجا نيز چيزي «مقدس» شمرده مي‌شود و آن چيز كه مقدس شمرده مي‌شود، همانا «فرد» است و اساسا دولت نيز فلسفه تاسيس‌اش آن است كه در خدمت «فرد» باشد. به اين ترتيب، آنارشيسم راديكال اين بار در  اواخر قرن بيستم به صورتي ديگر و متفاوت و برخلاف آنارشيسم راديكال اول قرن بيستم در قالب دفاع از «فرد»، نفي هرگونه «اتوريته‌اي» و در قالب دفاع از سرمايه‌داري گسيخته و آزاد است كه ظهور مي‌يابد.

 سرمايه‌داري آزاد و گسيخته به اين معنا كه «بازار بدون نظارت دولت» عرصه فعاليت بدون «اتو ريته» بنگاه‌هاي خصوصي است. مالكيت خصوصي، پزشكي خصوصي، مدارس خصوصي، بهداشت و رفاه خصوصي كه جملگي مجموعه‌اي از نابرابري اجتماعي و اقتصادي را در ذهن مجسم مي‌كنند، بالعكس از نظر نوزيك مصداق «عدالت» و به عنوان پيامد اجتناب‌ناپذير تحقق عدالت تلقي مي‌شود اما به نظر مي‌رسد كه بسط ديدگاه‌هاي آنارشيستي نوزيك منجر به نتايج كم و بيش يوتوپيايي نيز مي‌شود.

وي در كتاب خود از «وضع طبيعي» آغاز مي‌كند اما نه وضع طبيعي كه لاك مطرح مي‌كند. در واقع ديدگاه لاك را از بعدي ديگر در مورد وضع طبيعي مورد نقد قرار مي‌دهد. لاك بر سويه‌هاي منفي وضع طبيعي تأكيد مي‌كند و عدم تضمين صلح و تجاوز به حقوق افراد را از ويژگي‌هاي منفي و بد وضع طبيعي تلقي مي‌كند و راه خارج شدن از وضع طبيعي را ايجاد دولت و جامعه مدني مي‌داند.

 اما نوزيك اعتقاد دارد كه راه حل بهتري از نظريه لاك وجود دارد و آن «تشكيل انجمن‌ها و اجتماعات براي حمايت متقابل» است كه در اين رابطه هر فردي براي عضويت در اين انجمن‌ها مي‌تواند پولي بدهد و به ازاي پولي كه مي‌دهد مورد حمايت آن مؤسسه قرار مي‌گيرد. البته ممكن است كه در اين ارتباط وضع به آنارشي كشيده شود (هر چند نوزيك از آن بيمي به دل راه نمي‌دهد) و وضع طبيعي مجددا تجديد شده ولي عمل به تسلط يك انجمن بر انجمن‌هاي ديگر منجر مي‌شود. منظور از تسلط، آن است كه انجمن مسلط، واجد انحصار كاربرد زور است تا حيطه فعاليت ديگر انجمن‌ها را محدود كند.

به اين ترتيب، به طور طبيعي و خود به خود سلسله قوانين حقوقي و دادرسي شكل مي‌گيرد. در هر حال، كسي كه نمي‌خواهد از خدمات انجمن مسلط استفاده كند، نيازي ندارد كه پولي بپردازد ولي دولت برآمده از اين مناسبات تنها به كسي و كساني سرويس مي‌دهد كه پول پرداخت كرده باشند. در اينجا پول جاي شركت داوطلبانه افراد را در انجمن‌هاي مورد نظر آنارشيست‌هاي اوليه مي‌گيرد.

 در واقع آنارشيست‌هاي اوليه، چه آنارشيست‌هاي فردگرا (مانند پرودون و يا گادوين) و چه آنارشيست‌هاي جمع‌گرا (مانند با كونين) جملگي جامعه آنارشيستي مورد نظرشان را براساس همكاري داوطلبانه پيش‌بيني مي‌كردند كه عمل افراد در آن بدون ترس از تنبيه يا پاداشي صورت مي‌گيرد و برخلاف نوزيك اراده انجمن مسلط بر كنش افراد تأثير ندارد كه اين مسئله ممكن است به آن دليل باشد كه آنارشيست‌ها انسان را ذاتا پاك سرشت و اجتماعي قلمداد مي‌كردند.

اما آخرين بخش كتاب «آنارشي، دولت، يوتوپيا»، اگرچه تحت عنوان «دولت يوتوپيا» نوشته شده است و مقصود از دولت يوتوپيا، همان دولت حداقل است ولي به نظر مي‌رسد كه نوزيك در نوشتن اين فصل از كتاب خود به‌ دور از انديشه‌هاي خيالي نبوده است و البته خود نيز آن را انكار نمي‌كند.

نوزيك در اين رابطه مي‌نويسد كه موضوع اين آخرين فصل كتاب او «بهترينِ همه دنياهاي ممكن است» اينكه صفت عالي «بهترين دنياي ممكن» تا چه حد در جامعه ما به ازاي عيني براي تحقق دارد، مسئله‌اي است كه جاي ترديد دارد. ولي به هر حال، براي نوزيك اين مسئله يعني «دولت حداقل» الهام بخش او در توصيف آرزوهايش بوده است. اينكه در همين فصل نوزيك مي‌گويد «يوتوپيا از يوتوپياها تشكيل خواهد شد» و اين حكم كه «هيچ كس نمي‌تواند تصوير يوتوپيايي خاص خود را بر ديگران تحميل كند»، در واقع منتهي‌اليه تكريم و ستايش از فرد است و از اين نظر او به آموزه‌هاي آنارشي‌‌گري وفادار بوده است.

 اما اين مسئله مهم كه رشد دولت مدرن در واقع باعث نابودي فرديت و زوال «خود» (self) شده و به موازات آن خود دولت مدرن باعث شكل‌گيري نوعي فرديت «بي‌تفاوت» و «منفعل» در جهان سياست شده است، نكته‌اي است كه در واقع زمينه‌هاي اوليه تحقق «دولت حداقل» مورد نظر نوزيك را با مشكل روبه‌رو مي‌كند و اينكه به تعبير مايكل لسناف «چگونه دولت حداقل از دولتي كه ماليات مي‌گيرد تا يك حداقل اجتماعي پايه‌ فراهم آورد، چهارچوب بهتري براي يوتوپياي نوزيك است. شايد آزادي رسمي در دولت حداقل بيشتر بوده باشد اما توانايي زيستن، آن طور كه كسي مي‌خواهد، يا نوع اجتماعي كه كسي آرزو مي‌كند، در آن زندگي كند به هر حال به منابع اقتصادي وابسته است».

نوزيك علاوه بر كتاب «آنارشي، دولت و يوتوپيا» (1974)، كتاب‌هاي مهمي همچون «تبيين‌هاي فلسفي» (1981)، «زندگي مورد بررسي قرار گرفته» (1989)، «طبيعت فردگرايي» (1995) و «معماهاي سقراطي» از خود به جاي گذاشته است اما همان‌طور كه گفته شد، تنها كتاب «آنارشي، دولت و يوتوپيا» وي به اثري به كلي قابل تأمل مطرح شد؛ به طوري كه به منابع درسي اجباري در تمامي دوره‌هاي آموزشي فلسفه سياسي و علم سياست تبديل شده است.

اما رابرت نوزيك حداقل از يك فضيلت بزرگ نيز برخوردار بود و آن راستگويي وي بود (شايد معدودي از فلاسفه اهل سياست وجود دارند كه از نظر صداقت و راستگويي به پاي نوزيك برسند). وي به خوانندگان خود توضيح مي‌دهد كه هر انديشه‌اي تحقق عيني پيدا نمي‌كند و چه بسا در همان فضاي انديشه باقي خواهد ماند. وي همچنين با صداقت تمام، در همان صفحات اوليه كتاب اظهار مي‌دارد كه «... معتقدم در يك نوشته كمتر كامل، مطالب ناتمام، حدس‌ها و پرسش‌ها و مسائل بي‌جواب هم جايي دارد»

تاریخ درج: 11 مهر 1386 ساعت 17:15 تاریخ تایید: 11 مهر 1386 ساعت 23:36 تاریخ به روز رسانی: 11 مهر 1386 ساعت 23:34
|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 سياست چيست؟
سياست چيست؟


نويسنده: ابوذر ياسري

سياست از حيث گستره و رهيافت، بسيار متنوع است، اما به موازات حيات اجتماعي انسان ها سياست با انسان و جامعه در همه حال مورد توجه صاحب نظران بوده است. زيرا سياست چنان با زندگي مردم آميخته است که گويي با زندگي آنان عجين گشته و گريز از آن را گريزي نيست يا برآن تاثير مي گذارند يا از آن متاثر مي شود. با اين وصف، به علت اختلاف و نبود توافق در مورد تعريف، عرصه و قلمرو سياست مي بايست به دنبال پاسخ اين سئوال بود که سياست اسلامي چيست و به دنبال آن مفاهيمي همچون تعريف سياست، رابطه دين و سياست، مباني سياست اسلامي و . . . را تبيين کرد.
    بايد توجه داشت که سياست اسلامي از لحاظ مباني با سياستي که در غرب وجود دارد، متفاوت است؛ زيرا هدف و غايت سياست اسلامي سعادت، کمال و تعالي انسان ها نسبت به تازگي و با قلم آقاي رجبعلي اخترشهر کانون انديشه جوان، کتابي را منتشر کرده با عنوان “سياست چيست؟” که حاوي دو بخش است:
    در بخش اول که سياست چيست؟ نام گرفته ضمن دوفصل مباحث به اين شکل تنظيم شده است. فصل اول که حاوي مفاهيم و کليات است، تعريف سياست، ديدگاه انديشمندان، غربي در مورد سياست، ديدگاه انديشمندان اسلامي و امام علي عليه السلام، امام خميني رحمه الله عليه و فارابي درباره سياست عرضه و جمع بندي شده است.
    در فصل دوم براي توضيح عنوان دين و سياست از نسبت دين و دنيا، تعريف دين، تعريف سياست و ضرورت هاي دخالت دين در عرصه سياست صحبت به ميان آمده است.
    بخش دوم کتاب بخش اصلي کتاب به شمار مي آيد حاوي پنج فصل متنوع است.
    در فصل اول که مباني سياست اسلامي عرضه شده به تفکيک مباني هستي شناسي، انسان شناسي و جامعه شناختي مورد طرح و بررسي قرار گرفته است.
    و فصل دوم براي توضيح اصول سياست اسلامي اصولي نظير امامت و رهبري، بسط عدالت اجتماعي و دفاع از حقوق انسان براي مقايسه خواننده با نظام غربي و سياست مورد اتخاذ آنها تبيين شده است.
    فصل سوم براي عرضه غايت سياست اسلامي اهداف آن را به شرح رسيدن به سعادت بسط عدالت، ايجاد بستري مناسب براي رشد و تعالي معنوي افراد، اصلاح روابط اجتماعي، برداشتن بارهاي گران و زنجيره هاي اسارت حکام جور و ايجاد حکومت فاضله، اصلاح و ترميم ويراني هاي باقيمانده ازحکومت جور، تعليم قرآن و سنت رسول اعظم خدا صلي الله عليه وآله، ايجاد صلح و صفا در ميان مردم و تامين زندگي مسالمت آميز، فراهم نمودن وسايل رفاهي، امنيت، نظافت و بهداشت، اشتغال وکار، فراهم نمودن زمينه تربيت و تعليم و بالاخره آزادي و مشارکت ارائه گشته است.
    فصل چهارم کتاب درباره آسيب شناسي سياست از ديدگاه اسلام از مواردي نظير قدرت، استبداد، اقتدار ناتوان و نفوذناپذيري، آفات و بيماري هاي اخلاقي و ظلم پرده برداري شده است.
    در آخرين فصل از بخش دوم کتاب برخي انديشمندان، سياسي مسلمان و گرايش هاي فلسفه، فقه، کلام و جامعه شناسي سياسي آنها معرفي شده که عبارتند از فارابي، ابن سينا، امام خميني، شيخ طوسي، سيد مرتضي ، خواجه نصيرالدين طوسي و ابن خلدون.
    نکته اي که لازم است مورد توجه قرار گيرد اين مطلب است که اين کتاب در حجمي بسيار مختصر و اندک گردآوري شده که مخاطب جوان آن بتواند در فرصتي کوتاه به پاسخ مقدار قابل توجهي از سئوالات خويش دست يابد والا تفصيل هر کدام از عناوين فوق گاه به تنهايي کتابي حجيم را مي طلبد که بتواند حق مطلب راادا کند. البته طبيعي است که در ميان حجم اطلاعات و انبوه مطالبي که در دوره معاصر همه را در برگرفته، نمي توان در همه امور به طور خيلي جدي و تخصصي چنان که قرن ها پيش مرسوم بوده، متخصص شد ليکن:
|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 تردید
ما ادم ها چه جور موجوداتی هستیم
دنبال چی هستیم
چقدر عمرمون رو مفید می گذرونیم
چقدر راه درست رو تشخیص می دیم
اصلا چرا وقت می ذاریم برای چیز هایی که فکر می کنیم ارزش داره
داشتم فکر می کردم
خیلی خوبه که ما شبیه هم هستیم
می تونیم به هم کمک کنیم
راستی چرا نمی تونیم حرف ها مون رو رک و راست به هم بگیم
مغرور نباشیم
مشکل اساسی اکثر خانواده ها اینه که نمی تونن با هم ارتباط بر قرار کنن
به عبارتی دنیا رو از یه دید دیگه نگاه می کنن متفاوت
و چون متفاوت نگاه می کنن
می اندیشن
و عمل می کنن
با هم مشکل پیدا میکنن
راه درست کدومه ؟
گاهی ادم سر دو راهی قرار می گیره
بعد مجبور میشه انتخاب کنه
دیگران خیلی در این انتخاب موثر هستن
بعد این کار رو می کنی
اما یه عالم تردید به دلت می مونه
مطمئنن هر راهی رو که می رفتی با این تردید ها مواجه میشدی
دنبال توجیه نیستم
الان فکر میکنم باید تابو ها رو بشکنم
بیش از پیش
باید فریاد بکشم
بیشتر حرفم رو بزنم اماهر چی پیش می رم بیشتر تردید پیدا می کنم
اصلا به من چه
هر چی می خواد بشه بشه
الان یه چیز رو خوب می دونم
هیچ چیز مطلق نیست
دنیا را بد ساختن
|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 
یکی امد که حرف عشق و با ما زد .

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد .

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی .

باید پارو نزد وا داد .

باید دل رو به دریا داد .

خودش می برتت هر جا دلش خواست

به هر جا برد بدون ساحل همون جاست .

چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست .

یه عمری راه و در وسعت ما نیست  .

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی

|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 
ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
مادرم ريحان مي چيند
نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست

 

دیرگاهی است که در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه‌ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌کنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش‌هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دست‌ها پاها در قیر شب است .

12:36 PM

|+| نوشته شده توسط ستاره (سمانه )سوفی در  |
 
 
بالا